|
|
|
|
|
دخترهشت ساله تازه دررختخواب جا گرفته بود که بخوابداما دلهره ونگرانی به او اجازه خواب نمی داد اونگران برادرکوچکش بودکه سخت بیمارشده بودوخانواده اش پولی برای مدوای او نداشتندپدرش به تازگی بیکارشده بودونمی توانست هزینه بالای جراحی را بپردازد. دخترک شنیدکه پدرآهسته و بغض آلودبه مادرمیگفت : فقط معجزه می تواندپسرمان را نجات دهد. دخترک فردا صبح زودقلک کوچکش را از زیرتخت بیرون آورد، آن را شکست وتمام پولهای داخل آن را که 5 هزارتومان بوددرجیبش گذاشت و به سمت داروخانه نزدیک خانه شان راه افتاد. وقتی وارد داروخانه شدکسی متوجه اونشدبه همین دلیل پولهایش را روی پیشخوان داروخانه ریخت وتوجه یکی ازداروسازهارا به خود جلب کرد . داروساز ازاو پرسید: دخترجان چه می خواهی ؟! دخترک با دلهره ونگرانی گفت : برادر کوچکم چیزی در سرش رفته و بابام می گه:« فقط معجزه می تونه اونو ازمرگ نجات بده » من هم اومدم معجزه بخرم ... قیمتش چنده ؟! داروساز با نهایت تاثرگفت : اما دخترم ما اینجا معجزه نمی فروشیم ؟ دخترک زدزیر گریه و با التماس گفت : کمکم کنین من بیش ترازاین پول ندارم بگیدازکجا می توانم معجزه بخرم ؟! در این هنگام مرد شیک پوشی که نظاره گرگفتگوی دخترک وداروسازبودبه سمت او آمد وگفت : ببینم چقدرپول داری ؟ دخترک پولها را کف دست مرد ریخت .مرد با لبخند به دخترک گفت که این قدرپول برای خرید معجزه کافی است .بعدازاوخواست که پدر ، مادرو برادرش را ببیند .آن مرد یک پزشک برجسته و فوق تخصص مغزواعصاب بود . فردای آن روزپسرتحت عمل جراحی قرار گرفت و ازمرگ نجات یافت . در حالی که فقط هزینه آن 5 هزارتومان بود. منبع مجله خانواده گردآورنده :آمنه اسکویی اصل
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 20:9 توسط کانون ناشنوای مراغه
|
|
||